خاطرات سه ماهگی
امروز که سه ماهت شده می خوام یکم از کارات برات تعریف کنم..gif)
.gif)
خدا رو شکر تو اصلاً بغلی نیستی و بیشتر دوست داری رو زمین دراز بکشی و باهات بازی کننو باهات حرف بزنن. وقتایی که حسابی خوابیدی و تازه از خواب بیدار شدی تا کسی میاد بالای سرت و باهات حرف میزنه سریع میخندی. موقع هایی که داری رو زمین با خودت بازی می کنی تا متوجه میشی که کسی اومده نزدیکت سریع شروع می کنی به نق زدن و غر زدن و گریه الکی که بیاییثد با من بازی کنید و حرف بزنید یک ناقلایی هستی واسه خودت که نگو
آخ آخ من عااااااااشق این گریه الکی هاتم یک صداهای بامزه ای از خودت درمیاری که نگو 
.gif)
عاشق دست خوردنی نمی دونی که با چه ولعی دستاتو می خوری بعد از تو دهنت درمیاری و دستتو نگاه می کنی بعد که همینجووری نگاش می کنی به صورتت نزدیکش می کنی و یهو چشات چپ میشه
بعضی وقتام اینقدر دستتو می کنی تو حلقت که یهو عق میزنی
بعضی وقتا که داری با دستات بازی می کنی یهو دستتو می کنی تو چشمات یا دماغت و میزنی زیر گریه 
عاشق چراغی مدتها بدون اینکه چیزی بگی به یه لامپ یا دیوار خیره میشی 
یه موقع هایی که بی حوصله هستی و حوصله نداری کسی باهات حرف بزنه تا کسی نزدیکت میشه سرتو می کنی اون ور و چشاتو میبندی 
![]()
وااااااااای از وقتایی بگم که بغلت می کنیم و سر و دستاتو میذاریم رو شونمون نمی دونی که چجووری کله می کشی و اینور و اون ورو دید میزنی از خیلی وقت قبل که هنوز خیلی کوچیک تر بودی اینکارو می کردی و ما کلی تعجب می کردیم 
موقع هایی که می خوام عوضت کنم تا می خوابونمت رو تشک تعویضت و شلوارتو درمیارم ایییییییینقدر حال می کنی که نگو تند و تند پاهاتو تکون میدی حتی چند ثانیم نمیذاری که پتو روت بمونه 
وقتایی که می فهمی می خوام لباساتو عوض کنم خیییییییلی کولی بازی درمیاری و گریه می کنی 
بلد نیستی شیشه بخوری و گازش میزنی و توی لپت اینور اونورش می کنی خیلی صحنه بامزه ایه و ما از شیشه دادن پشیمون میشیم ولی بالاخره باید یاد بگیری چون توی مهد باید با شیشه شیر بخوری/ پستونک رو ٥ثانیه مک میزنی بعد میبینی چیزی ازش بهت نمیماسه تفش می کنی بیرون
موقعی که از گرسنگی داری گریه می کنی تا میای بغل من میفهمی می خوای شیر بخوری و تو همون حالت گریه خوشحال میشی. دوست داری تفننی شیر بخوری یکم می خوری و بعد ول می کنی و دور و برت رو نگاه می کنی و به مامان نگاه می کنی و دوست داری باهات حرف بزنم و تا باهات حرف میزنم سریع میخندی 
از شب زنده داری هات بگم که پدر منو درآورده
هیچ جووره نمیشه به زور بیدار نگهت داشت بعد شبا تا ساعت ٣ صبح نمی خوابی دیگه
نمی دونم چجووری باید ساعت خوابتو درست کنم 
.gif)
وقتی باهات حرف میزنیم از خودت یه صداهایی در میاری .... قشنگ معلومه که تو هم می خوای حرف بزنی.
.gif)
وقتایی که خوابیدی داری با خودت بازی می کنی تا من از جلوت رد میشم با چشم و کلت منو دنبال می کنی و اگه بهت توجه نکنم شروع می کنی به نغ نغ و گریه و خودتو واسه مامان لوس می کنی.
یاد گرفتی بالا تنت رو بلند می کنی و دلت می خواد از جات بلند بشی 
.gif)
دیگه کاملاً می تونی تلویزیون ببینی/ فوتبال خیلی دوس داری 
.gif)
دوست داری هرچیزی که به دهنت میرسه رو بخوری وقتی بغلت می کنیم شونه هامونو می خوری حتی یه وقتایی کله اتو می چرخونی و می خوای صورتمونم بخوری خیییییییییییلی بانمک میشی وقتی این کارو می کنی.
دهنت خیلی سفت شده و با اینکه دندون نداری هنوز اما گاهی یه گازایی از سینه ام موقع شیر خوردن میگیری که دادم میره هوا 
![]()
خیلی بچه خوب و آرومی هستی و وقتایی که مشکلی نداری برای خودت بازی می کنی اما من تا یکم میرم کارامو بکنم دلم برات تنگ میشه و یکم میاد باهات حرف میزنم و تو هم کلی بهم می خندی حس می کنم دقیقه به دقیقه این دوران رو باید قدرشو بدونم و ازش استفاده کنم تا بعداً حسرتشو نخورم 







خاطرات سه ماهگی
